المحقق السبزواري
187
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
وى غلبه كرد و چون از خواب درآمد شب نزديك بود ، همانجا مقام كرد . چون نماز شام شد ، مادّه گاوى چند از صحرا برسيدند . آن پيرزن دختركى داشت ، دوازده ساله ، در غايت كياست و نهايت ملاحت . آن دخترك را گفت : « برخيز و قدرى شير بدوش تا پيش مهمان عزيز بريم » . آن دخترك برفت و از آن مادّه گاو شير بسيار بدوشيد ، چنان كه قباد را از آن تعجّب آمد . گفت : « اين جماعت به واسطهء عدل ما در اين صحرا نشستهاند و هر روز چندين شير از ستور مىدوشند . اگر در هفته يك روز شير را به سلطان دهند به حال ايشان هيچ خلل راه نيابد و خزانه را توفير بسيار باشد . » پس ، با خود قرار داد كه چون به دار الملك رود آن مواضعه را بر رعيّت نهد . چون شب بگذشت و نسيم سحر بوزيد ، مادر دختر را بيدار كرد كه برخيز و گاو بدوش . دختر برخاست كه گاو بدوشد . فرياد كرد و گفت : « اى مادر ! برخيز و روى به دعا آر كه پادشاه نيّت ظلم كرده است » . قباد گفت : « سبحان اللّه ! اين كودك خرد از چه دانست كه من اين انديشه كردهام » . پيرزن برخاست و به تضرّعى هرچه تمامتر دعا گفت . قباد پيرزن را بخواند و گفت : « به چه دانستيد كه پادشاه نيّت ظلم كرده است ؟ » گفت : « هرگاه كه پادشاه نيّت ظلم كند ، حقّ تعالى خير و بركت از زمين بردارد و اثر آن به همه چيز برسد ؛ و هرگاه كه پادشاه نيّت خيرى كند ، حقّ سبحانه و تعالى - چندان بركت به عالم فرستد كه اثر آن به همه جهان برسد » . قباد گفت : « راست گفتى و مرا انتباهى شد و از سر آن نيّت درگذشتم » . پس ، دختر برخاست و گاو را بدوشيد و شير بسيار حاصل شد . و حكايت بهرام و باغ انار نيز نزديك به اين است و نزديك به اين حكايت از ابن عبّاس منقول است و وهب [ بن ] « 1 » منبّه « 2 » گفته كه ، « هرگاه والى قصد جور كند و به آن عمل نمايد ، خداى عز و جلّ داخل مىسازد نقصان را در اهل مملكت او ، در بازارها و در
--> ( 1 ) . از مر اضافه شد . ( 2 ) . ابو عبد الله وهب بن منبّه يمانى از تابعين بود و در اخبار و قصص پيشينيان و انبيا تخصّص داشت . ابن قتيبه كتابى از او را در باب شاهان حمير ديده بود . مرگ او در سال 110 يا 114 يا 116 ق . در صنعاء يمن روى داد . به پندار برخى گور وهب در غرب بصرى در قريهاى به نام عصم مىباشد نك : وفيات الاعيان ، ج 6 ، صص 35 و 36 ؛ البداية و النهاية ، ج 9 ، ص 305 .